سرزمین غروب
  
 
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 24 فروردین ماه سال 1386
قطره ...

شیشه پُر بود از قطره های کوچولوی تنها !

یه قطره کوچولو که مشغول شیطونی بود پاش لیز خورد و افتاد رو یه قطره کوچولوی دیگه ، یه کم بزرگ شد ولی انگار هنوزم دنبال شیطونی بود چون دوباره لیز خورد و افتاد رو یه قطره کوچولوی دیگه ، یه کم دیگه لیز خورد و داشت می افتاد رو قطره کوچولوی بعدی که انگاری دلش برای قطره کوچولو سوخت ، یه کم مونده به قطره کوچولو کنار یه قطره ی بزرگ تونست خودش رو نگه داره اما تا وایستاد اون قطره بزرگه پشتش رو کرد بهش... شاید از پیدا شدن یه همزبون ناراحت شد ، شایدم از اینکه یه قطره ی دیگه جاش رو تنگ کنه !!!

قطره کوچولو که حالا دیگه بزرگ شده بود به اون قطره ی بزرگ گفت :ما می تونیم تنهاییمون رو با وجود همدیگه پُر کنیم مگه نه؟؟؟؟

ولی قطره بزرگه با عصبانیت گفت : نه من می خوام تا آخر زندگیم تنها باشم و جای خالی عشقم رو با وجود کسی پُر نکنم ...

قطره کوچولو دلش شکست ، خواست دولا شه و خرده شکسته های دلش رو از زیر پاش جمع کنه که لیز خورد و رفت تا آخر شیشه ... از پایین شیشه هم افتاد رو زمین و وجودش مثل دلِ شکستش 1000 تا تیکه شد ...

حالا فهمیدم چرا همه ی قطره های روی شیشه تنها بودن !!!!

 

 

آزاده

 

یا علی


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 13895


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها