سرزمین غروب
  
 
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو
 
یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386
پستی که هیچ وقت نوشته نشد!

 

گفت: حالا من یه آرزو دارم تو سینه...

براش آرزو کردم که به آرزوش برسه!

گفت: میدونی چیه؟؟

بعد ادامه ی شعر رو خوند: که دوباره چشم من تو رو ببینه...

بازم براش آرزو کردم که به زودی هر کی رو می خواد ببینه و به آرزوش برسه!

گفت: مخاطب شعر توئی!!!

زیاد باور نکردم چون دیدن من اونقدرها سخت و مهم نبود که جزو آرزوهاش به حساب بیاد.

گفتم: چه آرزوی کوچیکی!!

آخه همیشه شنیده بودم آرزوها دست نیافتنی اند. یعنی از بچگی آرزو رو خواسته ی دست نیافتنی برام تعریف کرده بودند.

ولی حالا...

نمی دونم اون آرزوی کوچیک به چی تبدیل شد...حسرت یا آرزوی محال؟

آزاده

 

یا حق


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 13899


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها